رها شد
و گریخت
بر فراز_ فرازترین آسمان خراش های این شهر نیز
دستم بدو نرسید
سینه چونان قفسی بود
و ندانستم که زندان، حریف غریزه نیست
سراپا پرواز بود
احساس
Posted by dashines on May 21, 2009
رها شد
و گریخت
بر فراز_ فرازترین آسمان خراش های این شهر نیز
دستم بدو نرسید
سینه چونان قفسی بود
و ندانستم که زندان، حریف غریزه نیست
سراپا پرواز بود
احساس
Posted in Uncategorized | Tagged: My Peoms | Leave a Comment »
Posted by dashines on April 29, 2009
Posted in Uncategorized | Leave a Comment »
Posted by dashines on March 13, 2009
بخوان به نام گل سرخ، در صحاری ِ شب
که باغها همه بیدار و بارور گردند
بخوان، دوباره بخوان، تا کبوتران سپید
به آشیان خونین دوباره برگردند
…
ز خشکسال چه ترسی!
- که سَد بسی بستند
نه در برابر آب،
که در برابر نور
و در برابر ِ آواز و در برابر ِ شور…
Posted in Uncategorized | Tagged: شعر | Leave a Comment »
Posted by dashines on June 4, 2008
A short view of my life, and what I see.
Posted in Uncategorized | Leave a Comment »